تبليغاتX
اگر دوست داشتن جرم است...

اگر دوست داشتن جرم است...

شعرهای جدید

خیلی وقت پیش زمانی که دانشجو بودم دوست داشتم خودم را بیازمایم و شعری یا نوشته ای را به سبک شاعران و نویسندگان قدیمی بنویسم تا آنجا که یادم می آید مثل بیهقی نوشته بودم و غزلی به زبان خاقانی هم داشتم البته گمشان کردم.این ترجیع بند شروعش برمی گردد به آن زمان که یک هفته پیش کاملش کردم البته فقط بند اولش مال چند سال پیشه.قرار است به یک قصیده ختم شود یعنی هنوز با همه بلندی ناقص است

                            ترجیع بندی به سبک سعدی

ای هر طرف از تو صد پریشان             در زلف تو بی عدد پریشان

زنجیر تو از ازل گرهگیر                      گیسوی  تو  تا  ابد  پریشان

با عقل و خرد نمیرود کار                  عقل از تو بهم  خرد  پریشان

دریا شده روبروی چشمت                همواره به  جزر و مد پریشان

تا روسری از سرت بگیری                   گلها  همه  در سبد پریشان

گفتیم و یقین که دل ندارد                    آن کز تو نمی شود پریشان

عاشق نه چنان شدیم کز دوست          گردیم  به دست رد پریشان

آنروز که روح ما سرشتند                    بود  از  تو به  کالبد  پریشان

پای تو اگر رسد به خاکم                    پا می شوم از لحد  پریشان

                                   بانو دل من نمی پذیرد

                                بنشیند و صبر پیش گیرد

ای نام تو نامه ی پری ها         نسل تو ادامه ی پری ها

معبود اذان حوریانی                مقصود اقامه ی پری ها

دنباله ی دامن عروست         وصل است به جامه ی پری ها

ای آیه ی ناز آفرینش               بنوشته به خامه ی پری ها

ترجیع ترانه ی ملائک              ترکیب  چکامه ی   پری ها

از برکت نام نامی تو            شعرم شده چامه ی پری ها

حتما که رسیده است با باد      بوی تو به شامه ی پری ها

                         بانو دل من نمی پذیرد

                     بنشیند و صبر پیش گیرد

ای عشق تو بر گلوی ما تیغ   حکم تو به چارسوی ما تیغ

آویخته ای کمان ابرو           آهیخته ای به سوی ما تیغ

برشیشه ی آبروی ما سنگ    برگردن   آرزوی   ما   تیغ

بردی ما را قرار از کف         دادی به  کف  عدوی  ما تیغ

ابروی تو را فرشه برداشت    تا  برداری به  روی  ما  تیغ

باران هنرنمایی توست          می بارد اگر به کوی ما تیغ

                       بانو دل من نمی پذیرد

                     بنشیند و صبر پیش گیرد

ای زلف خوشت بهار بردوش    سنجاق سرت هزار بردوش

لبهای تو صد شراب بردست    چشمان تو صد خمار بردوش

ای بسته کمر به قتل عشاق      ضحاک   عزیز  مار  بردوش

ای در غم تو هزار چون من       بر خاک  فتاده  بار  بر دوش

ماییم در آرزوی مهرت            بی مهری  روزگار   بردوش

گیسوی تو ای قرار عشاق      کی می گیرد قرار بردوش

ای قله ی اقتدار در بر             وی پرچم  افتخار  بردوش

بگذار فرو بریزد این رود             ای زلف تو آبشار بردوش

از کوچه ی تنگ عاشقانت      کی می گذری شکار بردوش؟

                        بانو دل من نمی پذیرد

                      بنشیند و صبر پیش گیرد

ای وسعت دلبری به نامت        سوگند خورد پری به نامت

پیش که روم به دادخواهی       ای ملک ستمگری به نامت

ماییم و دلی که روز روشن      می دزدی و می بری به نامت

ای ماه بلند آسمانی              شعرم شده مشتری به نامت

باید نگریست خواهر من         با  چشم  برادری   به   نامت

حاشا که بجز پری بیابم          هم معنی   دیگری  به نامت

ای پایه ی قصرت از زمرد       وی سکه ی سروری به نامت

بگذار قصیده ای بگوید          این  شاعر  آذری  به   نامت

                    بانو دل من نمی پذیرد

                  بنشیند و صبر پیش گیرد...

 

                          

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 12:26 توسط علی اصغر مقنی| |
پارسال جشنواره ای داشتیم که مصادف شده بود با روز مادر یعنی تولد حضرت زهرا(س)

در این برنامه بحر طویلی نوشتم که امروز به مناسبت ایام فاطمیه می نویسم هر چند می دانم چون کار بدیهه است شاید ایراد های زیادی داشته باشد.

چه عطری چه بویی گرفته شش جهت را /چه روزیست/چه روز با شکوهیست/مگر چیست؟که نزد حضرت دوست /در آسمان هیاهوست.مگر تولد کیست؟

زنی برای دیروز /زنی برای امروز/زنی برای حالاست /زنی بزرگ و والاست  که او ام ابیهاست/عزیز داور ست او/و از ملک سر است او/تمام کوثرست او /   و منحصر به فرد است /اگرچه زندگانیش /تمام داغ و درد است/ و تنهاست / ولی سرور زنهاست.

نه در زمین نه در خاک /نشسته ای در افلاک/ تو ای مزار پنهان/ تمام فصل ها را / تویی بهار پنهان.

به هرکجا سپیدیست /به دامن تو بسته ست/ کنار بستر تو/ فرشته ها نشسته ست/که پهلوت شکسته ست.

گل و شکوفه با توست/ غریب کوفه با توست/ تو آن عدالتی که/ علی بدان رسیده ست/ که چاه از زبانش/ غم تو را شنیده ست.

فدک فدای رویت/فدای تار مویت/تو آبروی عشقی/ فدای آبرویت. تو ای همیشه روشن/ تو ای همیشه جاری/برای زنده بودن.نمی شود نباشی/ نمی شود به مولا! / که روی هرچه آبست / نوشته اند زهرا

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 12:34 توسط علی اصغر مقنی| |

چند کار نیمه تمام داشتم این کار هم از همان نیمه تمام هاست که قرار است روزی مثنوی غزل شود حالا آنچه هست مثنوی کوتاهیست که محض خالی نبودن عریضه در وبلاگ گذاشته می شود.

تمام جمعه به گشت و گذار می گذرد

کجا می آیی دارد بهار می گذرد

 

کجا می آیی آقا زمانه نامرد است

زمان زمانه ی از بین راه برگرد است

 

دروغ می گوییم اینکه همدمیم تو را

 اگر علی بشوی ابن ملجمیم تو را

 

نمی کنیم ادا هیچوقت دین ات را

مگر ندیدی قصابی حسینت را

 

مگر نه نامه نوشتیم کوفه منتظر است

بهار آمدنت را شکوفه منتظر است

 

کسی به فکر کسی نیست نیست مولاجان

به هر کجای مسیری بایست مولاجان

 

از او که گفت بیایی بخواه برگردی

به نفع توست که از بین راه برگردی

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:5 توسط علی اصغر مقنی| |
سال پیش یه فراخوانی از قم به دستم رسید  از بچه ها اثر گرفتیم برای شرکت در جشنواره ی (به رسم شکرانه )

روز آخر دیدم یه شعر مثل همیشه ناقص دارم بر آن شدم که حداقل دو سه بیتش کنم و بفرستم

دوستان داور لطف داشتند و رتبه ی اول به این شعر پنج بیتی دادند:

 

نشانده است خدا روی هفت اقلیمت

به ما اجازه بده از خدا بخواهیمت

 

هلال ماه که سهل است تا ابد باید

که آسمان خدا خم شود به تعظیمت

 

تو آن درخت بلندی که شاخه ات را باد

شکسته است ولی گشته است تسلیمت

 

تمام سال به اردیبهشت می مانی

بهارها همه گل کرده روی تقویمت

 

تو  از تبار  گرامی ترین   پیامبری

که مهر نام تو کافیست زیر تصمیمت

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 10:6 توسط علی اصغر مقنی| |
خیلی  به قول امروزی ها خیییلییی وقت است به روز نشده  این وبلاگ .دو سه تا غزل و یه مثنوی طبیعتا ناقص داشتم نمی دانم چرا با این کار که نقص ازسر و رویش می بارد شروع کردم.خیلی زود  پس از خواندن نظرهای دوستان  غزل بعدی را خواهم نوشت

تو خط چشمت را امتداد خواهی داد

بدین بهانه دلم را به باد خواهی داد

 

جواب خون دل عاشقانتان رژ لب

جواب سوختگان را مداد خواهی داد

 

خمار چشم تو کافیست  سایه هم بکشی

تمام دنیا را اعتیاد خواهی داد

 

چنین که هفت قلم می کنی در آیینه

گمان کنم که به آیینه یاد خواهی داد

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 13:6 توسط علی اصغر مقنی| |
ال آی و سان آی

                                 دخترهای گلم  تولدتان مبارک

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:24 توسط علی اصغر مقنی| |
                           به نظرم حوالی سال ۷۵  بود یعنی ۱۴ سال پیش

فقط داستان پرستار و یکی دو داستان دیگر از آن زمانها مانده آنهم بخاطر اینکه در دوران دانشجویی از آن ها در یک مقاله استفاده کردم و مقاله  را از آنجهت که خوب از آب در آمده بود نگه داشتم.حالا هم برای تنوع اینجا می نویسم و برای اینکه عریضه خالی نماند و الا ...

                                                               پرستار

 

پرستار وارد اطاقم شد. به صداي چفت در از خواب بيدار شدم. گفت: بيدار شدي؟ گفتم: چطور مگر! گفت: ملاقاتي داشتي. گفتم كه بود؟ گفت همانكه زير لبش خالي به رنگ زندگي تو دارد. گفتم واضح‌تر بگو، كه بود؟  گفت: همانكه از گيسوانش بوي دل تو مي‌آيد. گفتم مرا كشتي بگو كه بود، گفت همانكه مي‌گفتي به جاي ناخن خنجر دارد. آه كوتاهي كشيدم و گفتم باور نمي‌كنم. گفت: چرا. باور كن. گفتم ديدي صورت گلش را؟ گفت: گل نياورده بود. گفتم ديدي قند لبهايش را. گفت چايي نخورد.

پرستار وارد اتاقم شد. به صداي چفت در از خواب بيدار شدم. گفت بيدار شدي؟ با نگراني پرسيدم چطور مگر. گفت: ملاقاتي داشتي. گفتم كه بود. گفت همانكه زير لبش خالي به رنگ زندگي تو دارد. همانكه از گيسوانش بوي دل تو مي‌آيد. همانكه ... گفتم واضح‌تر حرف بزن، همه اينها را به خواب ديده‌ام. گفت مگر اكنون بيداري؟! با اضطراب بر خاستم. پرستار وارد اطاقم شد. گفت چه شده؟ فرياد زدم: من ملاقاتي نداشتم؟ با خونسردي گفت چرا! گفتم كه بود؟ همانكه زير لبش خالي به رنگ زندگي من دارد؟ همانكه از گيسوانش بوي دل من مي‌آيد؟ همانكه جاي ناخن ... حرفم را بريد و گفت: خواب مي‌ديدي. گفتم پس كه بود؟! گفت مادرت. در حاليكه زير لب زمزمه مي‌كردم مادرجان دير آمده‌اي دراز كشيدم تا شايد خواب كسي را ببينم كه زير لبش خالي به رنگ زندگي من دارد.

                                                                                                                     مقنی- تبریز

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 12:37 توسط علی اصغر مقنی| |
 

وقتی قرار شد که تو خون خدا شوی

قربانی قشنگ ترین لحظه ها شوی

گفتند روی نیزه سرت را نشان کنند

هفتاد و چند  بار  تو را  امتحان  کنند

موسی شدی و نیلی از خون برابرت

لیلا شدی و دشتی مجنون برابرت

عیسی شدی و خاک برایت پرنده شد

هفتاد و چند مرده به دست تو زنده شد

معجر که سوخت در صحرا دود پا گرفت

در خیمه هات  آتش نمرود پا گرفت

خون گلوی  اصغر تو بند می شود

قربانی ات قبول خداوند می شود

حتی فرات با هیجان گریه می کند

یوسف به خشکسالی تان گریه می کند

ای کشتی نجات پس از نوح در زمین

قرآن صفحه صفحه ی مشروح در زمین

گفتند با تو فاجعه را خوب صبر کن

یعنی که مثل حضرت ایوب صبر کن

بگذار کربلای تو بیت الحزین شود

خاکش بناست بعد تو مهر جبین شود

از کربلا به سمت خدا در گشوده شد

یعنی که هشت مرتبه خیبر گشوده شد

این فصل در کتاب زمان ثبت می شود

معراج دسته جمعی تان ثبت می شود

بردند  چون نگین  سلیمان  سر  تو  را                      

 باید  نوشت  قصه ی  انگشتر  تو  را

اینجا کجای خاک کجای بهشت توست

آه این چه حکمتیست که در سرنوشت توست

 

 

تبدیل می شوند درختان به نیزه ها

این بار هم به خاطر قرآن  به  نیزه ها

این سیر قهقرایی تاریخ جنگ نیست

صفین دیگری ست ازآنسان به نیزه ها

نفرین از آسمان و زمین می رسد به گوش

حتی که ریگ های  بیابان  به  نیزه ها

گر هفت پشت عرش بلرزد عجیب نیست

طفلان که بنگرند  هراسان به نیزه ها

این مشک پر نمی شود از آب   هیچوقت

حتی   اگر   ببارد  باران    به   نیزه ها

از شوق وصل توست خدایا  نشسته است

مولایمان حسین  سر افشان  به نیزه ها

از بس دویده است در این دشت خسته است

یارب حسین توست بخوابان به نیزه ها

علی اصغر مقنی

دی ماه ۸۹
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 14:16 توسط علی اصغر مقنی| |

ائل آی و سانای

دخترای گلم که اردیبهشت منند نه اصلا بهشت منند هدیه های خداوندند که در تمام لحظه های من می خندند.

روزی که به دنیا آمدند ۳بیت شعر برایشان نوشتم  هنوز تکمیلش نکرده ام  بنا به درخواست این سه بیت را همینجا می نویسم

بزرگ می شود امشب جهان کوچک من

به رازخنده ای  از دختران  کوچک  من

 

کسی که راوی این قصه است می خواهد

رمان   بسازد  از  داستان  کوچک  من

 

خدا نوشت به دست دو تا فرشته ی ناز

دو  تا  النگو را کهکشان  کوچک  من

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 12:29 توسط علی اصغر مقنی| |
دیرزمانیست به روز نشده بودم  هفته ی پیش خواستم یک غزل ناقص را تکمیل کنم باز هم نشد یعنی بیشتر از ۵ بیت نشد با این وصف به این یکی هم می شود گفت غزل ناقص

بگرد تا  که  بگردم  فدای  چشمانت       

  تو   آفتابی   و    من   آفتابگردانت

شبیه گل که برویی به حسن صحرایی

  تمام وسوسه ها میشوند گلدانت

کدام جاذبه را کشف می کنی در من ؟          

که سیبهای تو  پیداست  از  گریبانت

هزار دل اگرم هست میدهم یک یک              

 برای اینکه یکی باشم از هزارانت

سیاه بختی من شکل ابرها هم نیست         

 که ساعتی  بکشانم  به  زیر بارانت

به دوستان قول داده بودم به روز شوم  برای همین این غزل را در عین حال که می رود کامل شود نوشتم تا بعد...

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:27 توسط علی اصغر مقنی| |