تبليغاتX
اگر دوست داشتن جرم است...

اگر دوست داشتن جرم است...

شعرهای جدید

چند کار نیمه تمام داشتم این کار هم از همان نیمه تمام هاست که قرار است روزی مثنوی غزل شود حالا آنچه هست مثنوی کوتاهیست که محض خالی نبودن عریضه در وبلاگ گذاشته می شود.

تمام جمعه به گشت و گذار می گذرد

کجا می آیی دارد بهار می گذرد

 

کجا می آیی آقا زمانه نامرد است

زمان زمانه ی از بین راه برگرد است

 

دروغ می گوییم اینکه همدمیم تو را

 اگر علی بشوی ابن ملجمیم تو را

 

نمی کنیم ادا هیچوقت دین ات را

مگر ندیدی قصابی حسینت را

 

مگر نه نامه نوشتیم کوفه منتظر است

بهار آمدنت را شکوفه منتظر است

 

کسی به فکر کسی نیست نیست مولاجان

به هر کجای مسیری بایست مولاجان

 

از او که گفت بیایی بخواه برگردی

به نفع توست که از بین راه برگردی

نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 10:5 توسط علی اصغر مقنی| |
سال پیش یه فراخوانی از قم به دستم رسید  از بچه ها اثر گرفتیم برای شرکت در جشنواره ی (به رسم شکرانه )

روز آخر دیدم یه شعر مثل همیشه ناقص دارم بر آن شدم که حداقل دو سه بیتش کنم و بفرستم

دوستان داور لطف داشتند و رتبه ی اول به این شعر پنج بیتی دادند:

 

نشانده است خدا روی هفت اقلیمت

به ما اجازه بده از خدا بخواهیمت

 

هلال ماه که سهل است تا ابد باید

که آسمان خدا خم شود به تعظیمت

 

تو آن درخت بلندی که شاخه ات را باد

شکسته است ولی گشته است تسلیمت

 

تمام سال به اردیبهشت می مانی

بهارها همه گل کرده روی تقویمت

 

تو  از تبار  گرامی ترین   پیامبری

که مهر نام تو کافیست زیر تصمیمت

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 10:6 توسط علی اصغر مقنی| |
خیلی  به قول امروزی ها خیییلییی وقت است به روز نشده  این وبلاگ .دو سه تا غزل و یه مثنوی طبیعتا ناقص داشتم نمی دانم چرا با این کار که نقص ازسر و رویش می بارد شروع کردم.خیلی زود  پس از خواندن نظرهای دوستان  غزل بعدی را خواهم نوشت

تو خط چشمت را امتداد خواهی داد

بدین بهانه دلم را به باد خواهی داد

 

جواب خون دل عاشقانتان رژ لب

جواب سوختگان را مداد خواهی داد

 

خمار چشم تو کافیست  سایه هم بکشی

تمام دنیا را اعتیاد خواهی داد

 

چنین که هفت قلم می کنی در آیینه

گمان کنم که به آیینه یاد خواهی داد

 

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 13:6 توسط علی اصغر مقنی| |
ال آی و سان آی

                                 دخترهای گلم  تولدتان مبارک

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 12:24 توسط علی اصغر مقنی| |
                           به نظرم حوالی سال ۷۵  بود یعنی ۱۴ سال پیش

فقط داستان پرستار و یکی دو داستان دیگر از آن زمانها مانده آنهم بخاطر اینکه در دوران دانشجویی از آن ها در یک مقاله استفاده کردم و مقاله  را از آنجهت که خوب از آب در آمده بود نگه داشتم.حالا هم برای تنوع اینجا می نویسم و برای اینکه عریضه خالی نماند و الا ...

                                                               پرستار

 

پرستار وارد اطاقم شد. به صداي چفت در از خواب بيدار شدم. گفت: بيدار شدي؟ گفتم: چطور مگر! گفت: ملاقاتي داشتي. گفتم كه بود؟ گفت همانكه زير لبش خالي به رنگ زندگي تو دارد. گفتم واضح‌تر بگو، كه بود؟  گفت: همانكه از گيسوانش بوي دل تو مي‌آيد. گفتم مرا كشتي بگو كه بود، گفت همانكه مي‌گفتي به جاي ناخن خنجر دارد. آه كوتاهي كشيدم و گفتم باور نمي‌كنم. گفت: چرا. باور كن. گفتم ديدي صورت گلش را؟ گفت: گل نياورده بود. گفتم ديدي قند لبهايش را. گفت چايي نخورد.

پرستار وارد اتاقم شد. به صداي چفت در از خواب بيدار شدم. گفت بيدار شدي؟ با نگراني پرسيدم چطور مگر. گفت: ملاقاتي داشتي. گفتم كه بود. گفت همانكه زير لبش خالي به رنگ زندگي تو دارد. همانكه از گيسوانش بوي دل تو مي‌آيد. همانكه ... گفتم واضح‌تر حرف بزن، همه اينها را به خواب ديده‌ام. گفت مگر اكنون بيداري؟! با اضطراب بر خاستم. پرستار وارد اطاقم شد. گفت چه شده؟ فرياد زدم: من ملاقاتي نداشتم؟ با خونسردي گفت چرا! گفتم كه بود؟ همانكه زير لبش خالي به رنگ زندگي من دارد؟ همانكه از گيسوانش بوي دل من مي‌آيد؟ همانكه جاي ناخن ... حرفم را بريد و گفت: خواب مي‌ديدي. گفتم پس كه بود؟! گفت مادرت. در حاليكه زير لب زمزمه مي‌كردم مادرجان دير آمده‌اي دراز كشيدم تا شايد خواب كسي را ببينم كه زير لبش خالي به رنگ زندگي من دارد.

                                                                                                                     مقنی- تبریز

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 12:37 توسط علی اصغر مقنی| |
 

وقتی قرار شد که تو خون خدا شوی

قربانی قشنگ ترین لحظه ها شوی

گفتند روی نیزه سرت را نشان کنند

هفتاد و چند  بار  تو را  امتحان  کنند

موسی شدی و نیلی از خون برابرت

لیلا شدی و دشتی مجنون برابرت

عیسی شدی و خاک برایت پرنده شد

هفتاد و چند مرده به دست تو زنده شد

معجر که سوخت در صحرا دود پا گرفت

در خیمه هات  آتش نمرود پا گرفت

خون گلوی  اصغر تو بند می شود

قربانی ات قبول خداوند می شود

حتی فرات با هیجان گریه می کند

یوسف به خشکسالی تان گریه می کند

ای کشتی نجات پس از نوح در زمین

قرآن صفحه صفحه ی مشروح در زمین

گفتند با تو فاجعه را خوب صبر کن

یعنی که مثل حضرت ایوب صبر کن

بگذار کربلای تو بیت الحزین شود

خاکش بناست بعد تو مهر جبین شود

از کربلا به سمت خدا در گشوده شد

یعنی که هشت مرتبه خیبر گشوده شد

این فصل در کتاب زمان ثبت می شود

معراج دسته جمعی تان ثبت می شود

بردند  چون نگین  سلیمان  سر  تو  را                      

 باید  نوشت  قصه ی  انگشتر  تو  را

اینجا کجای خاک کجای بهشت توست

آه این چه حکمتیست که در سرنوشت توست

 

 

تبدیل می شوند درختان به نیزه ها

این بار هم به خاطر قرآن  به  نیزه ها

این سیر قهقرایی تاریخ جنگ نیست

صفین دیگری ست ازآنسان به نیزه ها

نفرین از آسمان و زمین می رسد به گوش

حتی که ریگ های  بیابان  به  نیزه ها

گر هفت پشت عرش بلرزد عجیب نیست

طفلان که بنگرند  هراسان به نیزه ها

این مشک پر نمی شود از آب   هیچوقت

حتی   اگر   ببارد  باران    به   نیزه ها

از شوق وصل توست خدایا  نشسته است

مولایمان حسین  سر افشان  به نیزه ها

از بس دویده است در این دشت خسته است

یارب حسین توست بخوابان به نیزه ها

علی اصغر مقنی

دی ماه ۸۹
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 14:16 توسط علی اصغر مقنی| |

ائل آی و سانای

دخترای گلم که اردیبهشت منند نه اصلا بهشت منند هدیه های خداوندند که در تمام لحظه های من می خندند.

روزی که به دنیا آمدند ۳بیت شعر برایشان نوشتم  هنوز تکمیلش نکرده ام  بنا به درخواست این سه بیت را همینجا می نویسم

بزرگ می شود امشب جهان کوچک من

به رازخنده ای  از دختران  کوچک  من

 

کسی که راوی این قصه است می خواهد

رمان   بسازد  از  داستان  کوچک  من

 

خدا نوشت به دست دو تا فرشته ی ناز

دو  تا  النگو را کهکشان  کوچک  من

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 12:29 توسط علی اصغر مقنی| |
دیرزمانیست به روز نشده بودم  هفته ی پیش خواستم یک غزل ناقص را تکمیل کنم باز هم نشد یعنی بیشتر از ۵ بیت نشد با این وصف به این یکی هم می شود گفت غزل ناقص

بگرد تا  که  بگردم  فدای  چشمانت       

  تو   آفتابی   و    من   آفتابگردانت

شبیه گل که برویی به حسن صحرایی

  تمام وسوسه ها میشوند گلدانت

کدام جاذبه را کشف می کنی در من ؟          

که سیبهای تو  پیداست  از  گریبانت

هزار دل اگرم هست میدهم یک یک              

 برای اینکه یکی باشم از هزارانت

سیاه بختی من شکل ابرها هم نیست         

 که ساعتی  بکشانم  به  زیر بارانت

به دوستان قول داده بودم به روز شوم  برای همین این غزل را در عین حال که می رود کامل شود نوشتم تا بعد...

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:27 توسط علی اصغر مقنی| |

غزل مال خیلی وقت پیشه یعنی زمان دانشجویی شاید اواخر دهه ی 70  حدود 10سال پیش.

آنوقت ها که دل و دماغ شرکت در مراسم داشتم. این غزل را در جشنواره ی شعر جوان

 آذربایجان خواندم و بدشان نیامد حالا شما چقدر با آن ارتباط برقرار

می کنید بسته به نظرتان.

                      غزل

...وسال سال تبرزین و سال ساطور است

  زمین به دست توانای امپراتور است

 

گلوی غیرت ما مانده روی چوبه ی دار                 

 و چشم دیدن ستار هایمان کور است

 


توان به مرجع تقلید مرده باقی ماند                       

  عجیب نیست که تقلید ما به تیمور است

 

صدای قهقهه ی مرده شور می آید                      

 هوا همیشه پر از بوی گند کافور است

 

تمام کرد مرا مرده شوریعنی شست

به مور ها و ملخ ها بگو که شب سور است

 

به گوش مرده ی من آیه ای مخوان ای شیخ

گره نزن کفنم را که سفره ی گور است

 

نه روز بود و نه شب یکنفر تکانم داد                 

  چرا نمی شنوی مرد نفخه ی صور است

 

صدای سوخته ای گفت دوزخی برخیز               

  مجال خواب نداریم راهمان دور است

 

بلند می شدم اما نمی توانستم                            

 گرفت دست کرخت مرا که دستور است

 

به خشم گفتم اگر زندگی چرا پس مرگ              

  به خنده گفت که مامور مرگ معذور است

 

زبان به شکوه گشودم که من نمی میرم              

  رها کنید مرا خسته ام مگر زور است؟

 


شکافت گوشه ای از آسمان و برقی زد                

  صدا از آنطرف نور گفت مجبور است

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 13:22 توسط علی اصغر مقنی| |

یک غزل اردیبهشتی که آخر فروردین شروع شده و خوشبختانه نیمه کاره نمونده .البته جای کار زیاد دارد که با نظرات سازنده ی دوستان اصلاح خواهد شد.

           غزل

 

زلفت گرفته  تاب  مرا  بانو              

 کی میدهی جواب مرا بانو

 

 آشفته گیسوان رها در باد 

 آشفته است خواب مرا بانو

 

تصویب کرده است نگاه تو

 قانون  اضطراب  مرا  بانو

 

بنشین کنار دست من و بنشان

یک لحظه  التهاب  مرا  بانو

 

در این هوای صاف به یک لبخند

خود صاف کن  حساب  مرا بانو

 

من انتخاب کردم و رد کردند     

این بار   انتخاب  مرا  بانو

 

بر چهره می بری به کجا هرروز

 این  قرص  آفتاب  مرا  بانو

 

از چشمهای قهوه ای ات پیداست     

آورده ای  شراب  مرا  بانو

 

تو  شاعر  کتاب  منی باید   

 امضا کنی  کتاب  مرا بانو                                              

                                                                 مقنی-فروردین89

نوشته شده در پنجشنبه بیستم خرداد 1389ساعت 9:2 توسط علی اصغر مقنی| |